تبليغاتX
شهر زیبای من، رشت

بیایید تخریب نکنیم

نوشتن در باره انتخابات خیلی سخت است. آدم‌هایی که در بسیاری مسائل دیدگاه‌های یک‌سانی دارند، معمولا در این موضوع چنین نیستند و شاید یکی از دلایل جدایی میان بسیاری از دوستان همین انتخابات و مسائل پیرامونی آن است. این را گفتم که بگویم در مورد انتخابات خواهم نوشت، البته نه از شخصی خاص که نامزد رویایی من باشد و چه و چه. نه. از اصول و اخلاق در آن خواهم گفت.

قصد نوشتن در باره انتخابات را نداشتم اما چیزهایی می‌بینیم و می‌شنوم که احساس می‌کنم مسئولیتی هر چند ناچیز در مقابل کسانی دارم که هر از گاهی سری به وبلاگ من می‌زنند و چیزی می‌خوانند. هم این دیدگاه‌ها می‌تواند به گونه‌ای اعلام مواضع از جانب من باشد که در دراز-مدت به کار خواهد آمد.

صبح امروز عبدالله رمضان‌زاده سخنگوی دولت اصلاحات در سالن آمفی‌تاتر دانشگاه آزاد اسلامی رشت چیزهایی گفت و هواداران یکی از نامزدها کارهایی کردند که دیدم نمی‌توانم سکوت کنم. این‌که رمضان‌زاده کیست و در پروندۀ خود چه دارد و حتا این‌که از چه نامزدی حمایت می‌کند به کنار، روی سخن من با کسانی است که 4 سال پیش در همین روزها همین کاری را می‌کردند که اکنون می‌کنند. 

احمدی‌نژاد در آن روزها برای بسیاری از مردم کشور شخصی ناشناخته بود. مسئولیت‌های اجرایی چندانی هم نداشت که قابل اتکا باشد. اما رای آورد آن‌هم در نزدیک‌ترین انتخابات پس از انقلاب و آن هم با شکست شخصی که ستون نظام و سردار سازندگی خوانده می‌شود و تقدسی در میان ایرانیان دارد. چهار سال پیش در همین روز‌ها کسانی که با ریاست جمهوری احمدی‌نژاد زندگی خود را در خطر می‌دیدند در یک ستون به هواداری از کسی پرداختند که هیچ سنخیتی میان تفکر او و آنان نبود. بسیاری از کسانی که در دور اول انتخابات حتا رای نداده بودند در دور دوم به هاشمی رای دادند و سخن‌شان این بود که رای می‌دهیم تا احمدی‌نژاد رای نیاورد. بالاخره اراده ملت فرای قدرت آنان بود و احمدی نژاد رای آورد. 

تصورم بر این بود که اصلاح‌طلبان بسیار باهوش‌تر-اند و کار کردن به صورت برنامه‌ریزی شده و منظم از ویژگی‌های آنان است. گرچه شواهد زیادی برای این تصور می‌توان عنوان کرد اما اگر هم چنین نباشد حداقل در یک مورد باید هوش و تلاش خود را نشان دهند و آن هم انتخابات است. چهار سال پیش آنان دست به تخریب احمدی‌نژاد زدند. یعنی به جای این‌که بگویند برنامۀ ما فلان است و برنامه فلانی فلان، می‌گفتند احمدی‌نژاد کوتوله است و به درد ریاست‌جمهوری نمی‌خورد و ...

به این می‌گویند تخریب. تخریب که اوج آن در مناظرۀ مرعشی و کلهر (از سوی مرعشی) و در مناظرۀ نوبخت و خوش‌چهره (از سوی نوبخت) در رسانۀ ملی مطرح شده بود را می‌توان به نظر بسیاری دلیل شکست هاشمی دانست. به گونه‌ای که حتا هاشمی نیز حاضر نشده بود آرای آنان را به گردن بگیرد و گفته بود آنان نظرات خود را مطرح کردند.   

اکنون همین موضوع در حال انجام است. تخریب، تخریب و تخریب. امروز رمضان‌زاده در دانشگاه آزاد رشت با وارد آوردن تهمت‌های فراوانی به احمدی‌نژاد، عنوان کرد که «احمد‌ی‌نژاد از مردم رشت خوش‌اش نمی‌آید!» البته در تبیین آن نیز بدحجابی و آزادی رشتی‌ها را دلیل آن عنوان کرد. حال آن‌که خدا می‌داند وارد آوردن جنین تهمت‌هایی به چه‌میزان در اصول اخلاقی پذیرفته شده است. 

متاسفانه فضای تخریب بر جامعۀ ما طنین‌انداز شده آن‌هم توسط کسانی که خود را حامی آزادی بیان می‌دانند. اما باید از آنان پرسید اگر به آزادی بیان معتقدید پس چرا کسی از هواداران احمدی‌نژاد را دعوت نکردید و حتی به یکی از حضار اجازه ندادید سخنان خود را بر زبان بیاورد. یا اینکه چرا در سالن را بستید و به کسی اجازۀ خروج ندادید. یا چرا اجازۀ گرفتن عکس و ضبط تصاویر را نمی دادید. یا اینکه چرا چند روز پیش به ضرب و شتم کسی پرداختید که کار-اش به بیمارستان کشید و دست‌اش شکست. البته مصداق بسیار است ولی مجال گفتن نیست. 

از خودم هم بگویم که در بیش‌تر انتخابات‌ها شرکت کرده‌ام و در این یکی هم شرکت می‌کنم. رای من هم یکی است و آن را به صندوق می‌ریزم. هنوز تصمیم نگرفته‌ام اما به زودی تصمیم می‌گیرم. این را هم بگویم از کسانی نیستم که یک انتخابات را تحریم کنم و در انتخابات بعدی بروم فول-تایم در ستاد یکی کار کنم و پرده و پوستر بچسبانم. این را گفتم که بدانید منظور من حمایت از احمدی‌نژاد نبود و درد دلی بود با کسانی که دوست دارند نامزد مورد نظرشان رای بیاورد و ضمنا از شهر زیبای من نیز هستند؛ شهری که اخلاق و فرهنگ  در آن بیش از سایر ویژگی‌ها به چشم می‌آید.

 لينك مطلب | یکشنبه دهم خرداد 1388 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


نظر کارشناسی

مدتی بود که می‌خواستم در این باره بنویسم اما به دلیل گرفتاریها نمی‌شد. اما حالا می‌نویسم. ممکن است این نوشته موجب رنجش برخی از دوستانم شود اما از آن دوستان خواهش می‌کنم دریابند که با نگفتن من مشکل حل نمی‌شود؛ در حقیقت وجود دارد ولی در رودربایستی‌های روزانه تنها کسی به آن اشاره‌ای نمی‌کند.

ماجرا را از پل جانبازان یا به قول قدیمی‌ترها «تازه‌آباد» آغاز می‌کنم که در رشت به نوعی ضرب‌المثل شده است. مدت‌زمان انجام برنامه، چگونگی انجام کار و در نهایت سخنان فرادستان و فرودستان در رشت مورد گفتمان است. 

مدت‌زمان ساخت پل چیزی در حد سه سال بود. (در صورت اشتباه از دوستان می‌خواهم نکات درست را یادآور شوند) که به خودی خود نشان از بی‌برنامگی و بی‌توجهی افرادی دارد که آنان را «مسئول» می‌خوانیم. پرسش من از دوستانی که سعی در ماست‌مالی کردن مدت‌زمان دارند این است که آیا به نظر جنابعالیان برای ساخت پلهایی به همین اندازه، سه سال زمان کافی است یا اینکه اکنون ما رکورددار * هستیم؟  اگر هم رکورددار باشیم قطعاً در مدت‌زمان انجام پروژه نیست -شاید در چگونگی و طراحی باشد- چون این پل باید در چیزی کمتر از یک سال به پایان می‌رسید. 

چگونگی انجام کار یا به قول علما «کیفیت انجام پروژه» که اصلاً قابل بحث نیست. در ابتدا و در طرح اول که اصلاً قرار نبود پل اینگونه ساخته شود. پس از توقف انجام پروژه برای بار اول و خرابکاری اولین پیمانکار، طرح به طور کلی تغییر کرد و به صورتی درآمد که امروز می‌بینیم. به علاوه، هیچ کدام از این طرح‌ها (اولی و دومی) پاسخگوی نیاز شهر نیستند چرا که تنها یک روگذر چه مشکلی را دوا خواهد کرد حال آنکه ماشین‌هایی که از سمت ایستگاه انزلی می‌آیند باید پس از پل از تقاطع دور بزنند و وارد جادۀ لاهیجان شوند و برعکس. ایراد طرح از اول بماند، همین طرحی که تغییر هم کرد، وقتی دو طرف پل به هم رسیدند اختلاف سطح و ارتفاع وجود داشت. این حرف من نیست. از افراد مسئول این پروژه نقل می‌کنم ولی نمی‌توانم نامش را افشا کنم. حال دوستان، تصور کنید، پلی که از ابتدا ایراد داشته، یک بار به صورت اشتباه ساخته شده و یکبار دیگر طرح تغییر کرده و جور دیگر ساخته شده، با یا حسین و یا علی و به قول استاندار ** ... بالاخره افتتاح شد، کجایش جای افتخار و دفاع دارد؟ 

به جای مسئولین و مردم، فرادستان و فرودستان استفاده کردم چون این‌هایی که سر کارند، مسئول نیستند. مسئول همانطور که از نامش پیداست مسئولیت و احساس وظیفه نسبت به مردم در فکر و کارش نهفته است، حال آنکه اینها -حداقل در گیلان- به فکر مردم نیستند، چه رسد به اینکه احساس وظیفه‌ای هم به آنان دست دهد. پس آنان فرادست‌اند. فرادستان این پل را شاهکار در کشور می‌خوانند -در مراسم گشایش پل- حال آنکه ما خودمان که کلی پل دیده‌ایم در این یکی شاهکاری ندیدیم و هرچه دیدم عیب بود. حال فرادستان هرچه می‌گویند، انگار حتی شنیده نمی‌شود. اگر این برنامۀ «چراغ خاموش» به داد رشت نمی‌رسید معلوم نبود این طرح چند سال دیگر به درازا بیانجامد. و این فرادستان باید بدانند که با دعوت از جناب بابان مجری تلویزیون و اعطای یک و نیم میلیون توامن به ایشان برای انجام برنامۀ گشایش پل، این ماست‌مالی‌ها به شاهکار تبدیل نمی‌شوند.

جالب اینجاست که وقتی این مسائل را برخی از دوستانی که کم-و-بیش جایگاههای دولتی دارند مطرح می‌کنیم، چیزی که می‌شنویم این است که «این حرف کارشناسی نیست»! 

حال خودتان داوری کنید، کارشناسی چیست؟

--------

*اشاره به مسائلی که وقتی گندشان درمی‌آید یکباره به «افتخار ملی» تبدیل می‌شوند.
**اشاره به سخنی از استاندار که فرموده بودند اگر باران نیاید، برف نیاید، بودجه بدهند و .... در 22 بهمن افتتاح می‌کنم که در نهایت هم در آن زمان گشایش نیافت. (نقل به مضممون)

در عکس اول به زمان آغاز عملیات اجرایی و بهره برداری از پروزه دقت فرمایید.

 لينك مطلب | جمعه هفتم فروردین 1388 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


کتاب‌خانۀ من کتاب گیلکی دارد

دو سال پیش به صورت اتفاقی در دانشگاه برای درس جامعه‌شناسی زبان، تحقیقی در مورد زبان گیلکی انجام دادم. پس از پایان دانشگاه که کمی از گرفتاری‌هایم کاسته شده بود، به فکر خرید کتاب‌های شعر و داستان به زبان گیلگی و تاریخ در مورد گیلان پرداختم.

برخی را خواندم ولی تعدادی از کتاب‌های شعر را نتوانستم. هرچه تلاش کردم نتوانستم. یک دلیلش آن بود که شعر نو را نمی‌فهمیدم و به آن علاقه‌ای نداشتم و دیگری دانش اندک من در مورد واژگان نامأنوس زبان مادری‌ام بود که در شعرهای آقای مرادیان گروسی موج می‌زد. پس از مدت‌ها دوباره سعی کردم بخوانم ولی باز هم نفهمیدم و نتوانستم ارتباطی با آن برقرار کنم.

چند روز پیش که بنا به دلیلی در جستجوی چند کتاب بودم، دوباره آن کتاب‌ها را دیدم و فکر می‌کردم که چرا من آن کتاب‌ها را خریدارای کرده‌ام؟

جوابش برایم ساده بود. چون می‌خواستم بگویم به زبان گیلکی علاقه‌مندم و بنابراین تمام کتاب‌های آقای مرادیان را خریدم، با وجودی که نمی‌دانستم چیست. حتی آقای مرادیان را دیدم و او یکی از آن کتاب‌ها را نیز برایم امضا کرد.

دوستان، کتاب‌های مرادیان را خریدم که خریده باشم، که اگر هم نخواندم در کتاب‌خانه‌ام باشد، چون می‌دانم که روزی -شاید اگر من هم نخوانم- کسی بخواند، تا کتاب گیلکی بفروشد، تا نویسندگان گیلک زبان ترغیب به نگارش کتاب به زبان گیلکی شوند، تا فرهنگ بومی سرزمین من رشد کند و شکوفا شود. چون این‌ تنها کاری‌ست که از دست هر گیلانی و گیلک زبانی برمی‌آید.

 لينك مطلب | سه شنبه چهارم فروردین 1388 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


زبان‌های در خطر انقراض

زبان‌آموزی برای من از 9 سالگی به عنوان اولویتی در زندگی مطرح بود. این پدیده آن‌چنان برایم زیبا بود که از 10 سالگی تصمیم گرفتن در دانشگاه رشتۀ زبان انگلیسی بخوانم. امروز شاید بیش از 70 درصد از آرزوی آن روزهای من جامۀ عمل پوشیده باشد. اما امروز چنان افق نویی در پیش رویم قرار دارد که به گمانم هنوز بیش از یکی-دو درصد از آن نپیموده‌ام.

زبان پدیده‌ای منحصربه‌فرد است. اثبات آن بماند برای بعد، اما تنها بگویم که اگر زبان وجود نداشت، سخن‌گفتن میسر نبود. حال اگر کسی می‌تواند بدون سخن گفتن (از اشاره تا نوشتار و تا گفتار) زندگی کند، امتحانش خرجی ندارد.

برای من که زبان اولم گیلکی است و امکان ندارد که بتوانم تمام جملات و روح گفتارم در آن را به زبان دوم (فارسی)، سوم (آذری) و چهارم (انگلیسی) منتقل کنم، مشاهدۀ از بین رفتن آن مرا بی‌نهایت اندوهگین می‌سازد. البته سخت است که بگوییم گیلکی در خطر انقراض قرار دارد اما با تمام وجود هم نمی‌توان گفت که گیلگی با قدرت به کار خود ادامه می‌دهد تا جایی که برخی از اطلاق «زبان» به آن ابا دارند.

از سال 1384 که تحقیقی در مورد گیلکی انجام دادم، همیشه دوست داشتم این مسئله را به‌‌طور علمی دنبال کنم. در اولین گام متن زیر که ترجمه‌ای از مقالۀ «زبان‌های در خطر انتقراض» در دانشنامۀ آزاد ویکی‌پدیا است را با ویرایشی اندک ترجمه کردم تا مبنایی ساده و ملموس برای کارهای بعدی در این حوزه باشد. ضمناً از دوستانی که با ارسال نظرات خود به غنای بحث کمک می‌کنند پیشاپیش سپاسگذارم.

مقاله را در ادامۀ مطلب بخوانید و به سؤال زیر پاسخ دهید؛

  آیا زبان گیلگی در خطر انقراض قرار دارد؟ چرا؟

ادامه مطلب

 لينك مطلب | جمعه نهم اسفند 1387 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


همای گیلان، سلام

در هفته‌ای که گذشت، خبری مبارک به من رسید که شروع به کار هفته‌نامه‌ای جدید در گیلان با نام «همای گیلان» بود. اولین پیش‌شمارۀ این نشریه روی دکه رفت تا رقابت خود با سایر نشریات استانی را آغاز کند و در راه اعتلای فرهنگ، سیاست و جامعه در گیلان عزیز بکوشد. 

از آن‌جا که مدیر مسئول و سردبیر و تعدادی از ستون‌نویسان این نشریه را از گذشته می‌شناسم و اولین پیش‌شمارۀ «همای گیلان» را کاملاً خوانده‌ام، می‌دانم که فقدان چنین نشریه‌ای در گیلان به‌وضوح احساس می‌شد و امید است که «همای گیلان» بتواند با نیروی جوان، فعال و آگاه خود آن جای خالی را پر کند. 

بی‌تردید، انقلاب اسلامی ایران، آن‌گاه به‌وقوع پیوست که خفقان سرتاسر جامعه را فراگرفته بود و جدای از مردم، صاحب‌منصبان هم با یکدیگر تعارف داشتند. انقلاب اسلامی، جرقه‌ای برای آزادی بیان و تضارب آرای مختلف در چارچوب یک قانون اساسی مترقی بود. امروز که سی‌سال از انقلاب تأثیرگذار 57 می‌گذرد، می‌توان گفت که بخش عظیمی از این رویا تا کنون به حقیقت پیوسته است. افراد و نشریات مختلف که با مجوز و گاه یارانه‌های مختلف دولتی منتشر می‌شوند، بی‌محابا به توهین از صدر تا ذیل جمهوری اسلامی می‌پردازند و در هرگونه برخوردی، شعار آزادی بیان غربی را سر می‌دهند. 

رشد نشریاتی مستقل و فعال -به مانند «همای گیلان»- می‌تواند برخورد فیزیکی با نشریات را کاهش دهد و به افزایش تقابل نرم‌افزاری بیانجامد که این خود شاخصۀ یک جامعۀ مترقی به لحاظ سیاسی است. 

با تبریک مجدد به دوستانم در راه‌اندازی این نشریه لازم می‌دانم از آنان بخواهم تا «همای گیلان» را که نشریه‌ای استانی است، یک نشریۀ استانی بدانند و وارد فضای رقابتی –حداقل در بدو ماجرا- با نشریات کشوری نشوند. البته این به معنای ناتوانی ستون‌نویسان این نشریه نیست اما همگان می‌دانیم که خلأ یک نشریۀ خوب و تأثیرگذار استانی بیش از هر چیز دیگری در فضای رسانه‌ای کنونی استان دیده می‌شود. 

مسألۀ دوم، بها دادن به بخش‌های فرهنگی و اجتماعی است. پر واضح است که افراد بسیاری توانمندی و علاقه برای قلم‌زدن در حوزه‌های سیاسی را دارند اما باید به این نکته نیز توجه داشت که آن چیزی که یک نشریۀ استانی را از سایر نشریات متمایز می‌کند، پرداختن به زبان، فرهنگ، سنت و تاریخ آن سرزمین است تا مخاطبان خاص خود در گیلان سبز را بیابد و آیندگان در هنگام تورق اوراق زرد «همای گیلان» در کتابخانۀ ملی، به فرهیختگی پیشینیان سرزمین‌شان به خود ببالند و از لابه‌لای برگه‌های آن به نکات جالب و به‌یادماندنی برسند. ما باید به فرهنگ، زبان و تاریخ‌مان ببالیم و همواره مدافع آن باشیم. 

در پایان، امیدوارم «همای گیلان» همان ندای خفتۀ جوانان آزادی‌خواه، وطن‌پرست و معتقد به انقلاب گیلان باشد که سال‌هاست منتظرش بودیم.

 لينك مطلب | چهارشنبه هفتم اسفند 1387 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


دبيرستان فروغ رشت در آستانه نابودي

دبيرستان دخترانه فروغ- تاريخ بنا 1282

با تماس تلفنی یکی از دوستان بود که با خبر شدم امروز گردهم‌آیی کوچکی در جلوگیری از تخریب دبیرستان فروغ برپاست. بی‌تعارف تا کنون چنین اسمی را نشنیده بودم. البته چند سالی است که در رشت زندگی نمی‌کنم اما دبیرستان فروغ بنای مربوط به این سال‌ها و حتی این دهه نیست. امسال، یکصد و پنج سال است که این مدرسۀ زیبا در بین ماست؛ سالی که شاید آخرین سال وجود این بنای تاریخی و به‌یادماندنی باشد.

در ایران عزیز، و به‌ویژه در گیلان زیبا، این اولین باری نیست که یک بنای تاریخی آجری بلند محو می‌شود و جای خود را به ساختمانی مرمرین یا شیشه‌ای به سبک غربی می‌دهد اما سؤال اینجا است که تا چه زمانی باید شاهد چنین تخریب‌هایی باشیم؟

نکته‌ای که باید به خاطر سپرد این است که این بناهای تاریخی نیستند که به ما نیازمندند، بلکه ما به دنبال هویت خود در تار و پود و آجرهای آن‌ها می‌گردیم. دبیرستان فروغ که اکنون چند قدم دیگر تا تخریب باقی دارد یکی از این بناهاست که تاریخچۀ گویای آموزش و پرورش در گیلان فرهنگ‌خیز و فرهنگ‌ساز است. آیا کسانی که دستور به تخریب چنین بناهایی می‌دهند می‌دانند که این بنا در سال 1282 ساخته شد و هزاران مادر از مادران سرزمین من در آن درس زندگی آموخته‌اند و فرزندانی شایستۀ گیلان و ایران تقدیم این سرزمین کرده‌اند؟

امروز یکی از این مادران خوش‌صحبت و شیرین‌بیان رشتی را دیدم که با چه شوری از خاطرات سی و چند سال پیش خود در فروغ می‌گفت؛ جایی که جز ساختمانی سربلند که در طول سالیان مادران سرزمین مرا در خود جای داده که اکنون شیشه‌هایش شکسته و به‌رغم تمامی ناملایمات استوار ایستاده است، دیگر خبری از حیاط سنگفرش و پر از درخت آن و کارگاه‌هایش نیست.

خانم سراج ازدانش آموختگان دبيرستان فروغ در حال تشريح  بخشهاي مختلف اين مدرسه                     آقاي جكتاجي، مدير مسئول ماهنامه گيلوا، با حسرت و تأسف به بناي در حال تخريب مدرسه مي نگرد.

خانم سراج خوب می‌داند که اگر سالیان هم برایمان از خاطران آن دوران بگوید، ما جوانان نمی‌فهمیم که فروغ چه‌گونه بود. مردی که آنجا بود چه خوب می‌گفت که سقف‌های بلند افکار بلند را می‌سازند و پاسخ سؤال‌های مرا داد که چرا آن نسل، انقلابی به شکوه و بزرگی 57 به راه انداختند و ما از فکری نو برای آبادانی سرزمین سبزمان عاجزیم.

نوشته هاي مرتبط:

جمعي از شخصيت هاي فرهنگي گيلان خواستار حفظ يك دبيرستان قديمي در رشت شدند

فردا دير است *تخریب قديمي ترين دبيرستان برجاي مانده شهر رشت

قدیمی ترین دبیرستان بجای مانده گیلان در حال تخریب

خبر خیلی مهم - فردا دیر است- قدیمی ترین دبیرستان بجای مانده گیلان در حال تخریب

 لينك مطلب | پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


تجمع اعتراض‌آمیز مقابل کنسولگری روسیه در رشت

امروز، 16 دی ماه 1387، حوالی ساعت 2 بعدازظهر حدود 20-25 نفر از اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه‌های گیلان با حضور در مقابل کنسولگری روسیه قصد داشتند اعتراض خود را به دلیل فجایع جاری در غزه به دولت روسیه اعلام دارند و از این عضو شورای امنیت بخواهند تا در تصویب بیانیه یا قطعنامه‌ای در محکومیت حملات وحشیانۀ صهیونیست‌ها بکوشد.

هنوز چند دقیقه‌ای از حضور دانشجویان نگذشته بود که نیروی انتظامی با حضور گستردۀ خود و اعزام بیش از 10 ماشین پلیس که هر لحظه بر تعداد آنها افزوده می‌شد، قصد متفرق کردن دانشجویان را داشت. این درحالی بود که دانشجویان تنها قصد داشتند با خواندن یک بیانیه و تسلیم نامۀ خود به سرکنسول روسیه در رشت، مراتب اعتراض و درخواست خود را تسلیم مسکو کنند. 

در همین حال سرهنگ مرتضوی، رئیس پلیس شهرستان رشت در سخنانی کوتاه حاضرین را خطاب قرار داد. او ابتدا عنوان کرد که نیازی به معرفی ندارد ولی این کار را انجام داد. مرتضوی این کار دانشجویان را از دید شورای تأمین استان و شهرستان غیرقانونی دانست و آن را فاقد مجوز خواند و اعلام کرد که دادستان و معاون سیاسی استاندار هم خواهان مقابلۀ شدید با تجمع‌کنندگان شده‌اند. او عنوان کرد که «هیچ‌کس از کار شما راضی نیست.» و در ادامه به هیچ‌کس اجازه نداد تا به تشریح دیدگاه‌ تجمع‌کنندگان بپردازد. 

البته هنوز روشن نیست که جناب مرتضوی چه‌طور در عرض 2-3 دقیقه اجازۀ تمام مسئولان استان را یکی‌یکی گرفته‌اند!

در ادامه چند تن از حاضرین خواستار بیان نظرات خود شدند. اما در نهایت کسی موفق به صحبت نشد. در این میان یکی از دانشجویان ابراز داشت که وقتی در محل دعوا ‌شود و یا دزدی سر برسد و با نیروی انتظامی تماسی گرفته شود، تا یک ساعت سر و کلۀ هیچ‌کسی پیدا نمی‌شود، چه‌طور است که در اینجا در کمتر از پنج دقیقه این همه مأمور و ماشین فراهم شده‌اند؟ 

اظهارات شاهدان عینی حاکی است، تعداد ماشین‌ها به قدری زیاد بود که یکی از حاضرین با تمسخر خطاب به مرتضوی گفت که «مگر می‌خواهید ما را دربست ببرید؟»

در ادامه نیروی انتظامی با هل دادن حاضرین -که حتی یک پلاکارد هم در دست نداشتند- از آنان خواست تا به تجمع –برگزار نشده- خاتمه دهند. البته فردی به نام م. الف. نیز به همراه همسرش دستگیر شد که ظاهراً در ادامه و با اعتراضات رئیس بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد رشت، آزاد گردید.

اما در این میان چند نکته قابل توجه است:

•    هوشمندی نیروی انتظامی در نوع خود قابل توجه است و نشان از همت بالای این نهاد در دفع خطرات احتمالی دارد. پس بدینوسیله از این برادران جان بر کف تقاضا داریم در حوزۀ جرائم عمومی تلاش بیشتری از خود نشان دهند. 

•    این که این تجمع غیرقانونی بوده، هیچ شکی در آن نیست ولی، در اینجا یک سؤال مطرح است که آیا کسی قصد حمله به کنسولگری یا پایین کشیدن پرچم آن را داشت؟ چرا مرتضوی به کسی اجازۀ سخن گفتن نداد؟ در سال صدها تجمع از این قبیل در تهران و سایر شهرها برگزار می‌شود. حال دلیل تبدیل این حضور در ذهن نیروهای امنیتی به یک تجاوز آشکار را باید در جای دیگری جست.

•    بدیهی است که یکی از وظایف نیروی انتظامی دفاع از کنسولگری‌ها، سفارت‌خانه‌ها و دفاتر حافظ منافع کشورهای خارجی در ایران است. اما آیا واقعاً خطری کنسولگری روسیه را تهدید می‌کرد؟ 

•    به نظر می‌رسد نیروی انتظامی شهرستان رشت و در رأس آن مسئولین امنیتی استان و شهرستان که اولین تجربۀ خود را سپری می‌کردند باید بدانند که این همه هیجان و خشونت لازم نبود. 

•    و در پایان امید است جای نیروها و مسئولین امنیتی رشت و تهران تعویض شود تا از هرگونه تجمع اعتراض‌آمیزی -چه رسد به تسخیر و تصرف- در تهران جلوگیری به عمل آید. 


پایان خبر/

 لينك مطلب | سه شنبه هفدهم دی 1387 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


باران

تا حالا شده دلتان برای باران تنگ شود؟

 لينك مطلب | یکشنبه هشتم دی 1387 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


ما و میرزا

سلام.
مدتی بود در اینجا ننوشته بودم. چون مدتی است که به رشت نرفته‌ام. مهمترین دلیلش شاید همین باشد. اما موضوعی موجب شد که بنویسم.

امروز صبح بعد از این که دوش گرفتم و برای رفتن به سر کار آماده می‌شدم، مثل همیشه یک موسیقی از کامپیوتر پخش کردم تا در حین آماده شدن گوش کنم. شعر میرزا بود. همانی که زویا شیرازی خوانده.

داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که چرا من در مدت اخیر همه‌اش به این ترانه گوش می‌کنم. یکدفعه یادم آمد سالروز شهادت میرزا نزدیک است. خیلی نزدیک.

آذر ماه که می‌آید، گیلان غمناک می‌شود. خدا را شکر می‌گویم که ناخوداگاه به عنوان یک رشتی این موضوع در خون و رگ من وجود دارد و چه نشانی بالاتر از این.

سال گذشته که به رشت آمده بودم مثل همیشه به مزار میرزا رفتم. یکی از برنامه‌های ثابت من در زمان سفر به رشت همین است. خیلی دوست دارم. آنجا احساس راحتی می‌کنم. همچنین سال گذشته برای اولین بار به مزار دکتر حشمت رفتم، که ای‌کاش نمی‌رفتم. خیلی وحشتناک بود. چندین عکس هم گرفتم که گیلان نیوز آن را منتشر کرد.

دوستان من دکتر حشمت را در همین میدان بانک ملی کنونی و در جلوی ادارۀ ثبت، به دلیل همراهی با میرزا در قیام اسلامی-میهنی به دار آویختند. اوکه دکتر حشکت بود این شد، وای به حال ما.

 لينك مطلب | دوشنبه چهارم آذر 1387 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


محسن کاسترو

محسن در حال استفاده از حق ماره

رائول کاسترو –برادر فیدل- بر این باور است که بدترین سال‌های زندگی او دو سالِ زندان بود. البته نه به این خاطر که در زندان بود، بلکه چون با فیدل هم‌سلولی بود و در این دو سال او از صبح تا شب حرف می زد.

این دوست خوب ما، آقا محسن هم دست کمی از فیدل ندارد گو این‌که حرف‌های خوبی می‌زند و با دانش بالا و قدرت کلامش همدم خوبی برای روزهای سخت و تنهایی است. البته نمی‌دانم به همسرش چیزی از لولۀ بخاری و متخصص تغزیه گفته است یا نه! در هر صورت این پست را تقدیم به او و همسرش می‌کنم که به تازگی با هم قدم در راه زندگی نهاده‌اند. 

 لينك مطلب | پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 | غدیر ‌نبی‌زاده |